شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

339

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

يعنى پسردائى او گفته است . نيز متن نسوى چاپ هوداس ص 64 و 79 و 80 و 84 و 87 و 88 ؛ طبقات ناصرى 347 تا 349 ؛ جهانگشاى 1 : 108 و 140 تا 141 ديده شود . يك ابو بكر ملك خالوزادهء جلال الدّين نيز در 129 / 5 آمده است . 94 / 1 و 12 و 16 غورسانچتى ، اشكال مختلفى كه اين اسم در متون عربى و فارسى به خود گرفته است در حاشيهء مرحوم قزوينى بر جلد دوّم جهانگشاى ( ص 208 ) تعداد شده است . وجه تسميه‌اى كه مصنّف اصل داده است ( ص 38 و حاشيهء 1 ديده شود ) و صاحب طبقات ناصرى تأييد كرده است ( « او را بدان سبب غور . . . نامزد كردند يعنى غورى شكن » - چاپ حبيبى ص 370 ، و جهانگشاى موضع سابق الذّكر ) مورد قبول محقّقان زبان تركى در عصر ماست . گذشته از محمّد فؤاد كوپر ولوزاده كه بقول او سابقا اشاره شده است پلّيو نيز در « تعليقاتى در باب تاريخ التون اردو » ذيل لفظ سنجر بدين معنى اشاره كرده است ( ص 178 ) . محمود كاشغرى در ديوان لغات التّرك ( چاپ استانبول ج 3 ص 310 ) مىگويد : و يقال أل أنى بجاكن سنجدى ، أى إنّه و جأه بالسّكّين و غيره ، و يقال بگ يغيسن سنجدى ، أى هزم الأمير عدوّه ، سنجار ، سنجماق . پس آنچه بويل در حاشيه بر ترجمهء جهانگشاى جوينى ( ص 474 ) گفته است كه غورسانجى است و بمعنى « قولنجى براى غور » ( اين را از قول پروفسور مينورسكى نقل كرده ) نبايد صحيح باشد . نيز رجوع شود به « ترجمان تركى و عربى » از مؤلّفى مجهول كه هاوتسما از روى نسخه‌اى منحصر بفرد متعلّق بكتابخانهء لايدن چاپ كرده است ( لايدن 1894 ) و دران آمده است : المصاف صنجش ، اطعن صانچ غل ، سنجر يطعن ( ص 14 و 33 و 29 به ترتيب ) .